تبليغاتX
گمشده در ترانزیت

گمشده در ترانزیت

بین نخل ­های شکوفا و خیزران ­های بلند

بودا دیریست،

به خواب عمیق فرو رفته است.

در کنارِ درختِ خشکِ انجیری

مسیح مرده است.

ما بازیگران، باید بیاساییم

در لحظاتی حتی پیش از ورود به صحنه

و تو وقتی به پشت صحنه نگاه کنی

کرباس ­های وصله ­دار خواهی دید و بس...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 21:49  توسط رضا صفوی نیک  | 

استانبول-تهران، پذیرش مسافر

برای چندمین شب متوالی با کابوسی مشابه از خواب می­پرید؟ دیگر حتی روی تقویم دیواری ضربدر هم نمی­زد. تقریبا برایش علی­السویه شده بود، علی­السویه نه به معنی بی­تفاوت، که به معنیِ عادت. به این ترس عادت کرده بود. این کابوس مانند خواب­های بریده بریده­ی شبانه­اش به عادت تبدیل شده بود. این برایش معنایی نداشت جز علی­السویه. اما این بار یک اشتباه رُخ داده بود. هوا روشن بود با این حال او خواب را دیده بود. دیگر حتی کابوس هم نمی­گفت. همان خواب کافی بود.می­ترسید و هر بار عرق کرده و لرزان می­پرید، اما همان خواب برایش کافی بود. ولی این­ها، اکنون، هیچ کدام، اهمیتی نداشتند. مهم این بود که این خوابِ پریشان، این کابوس شبانه، پرده­ی شب را دریده بود و به زندگی روزانه­اش وارد شده بود.جایی که به نوعی آخرین ماوای او بود. مخصوصا از زمانی که دیگر ورود به آغوش شوهرش، از ندیدن این کابوس­ها، برایش سخت­تر شده بود.این فاصله، این فاصله، این فاصله. تحمل این فاصله چقدر سخت و هولناک بود. هیولای تنهایی دیگر چیزی نمانده بود که کامل او را ببلعد و هر چه او بیشتر دست و پا می­زد، بیشتر و بیشتر فرو می­رفت. بعضی مواقع به پشت دراز می­کشید و تعدادی از عروسک­هایش را به روی خود می­کشید، شاید، سنگینی بدن شوهرش را در خاطراتِ گم شده­اش باز آورد.دیگر فقط سنگینی کفایت می­کرد تا غرور زنانه­اش، در درونش، شکوفا شود. نمی­دانست که چه کسی مقصر است و از چه کسی می­بایست متنفر باشد. ساعت چیزی نزدیک به پنج را نشان می­داد و همین مسئله اضطرابش را کمی کاهش داد. اولین چیزی که بعد از آن به ذهنش خطور کرد، این بود که این خوابِ پریشان یا همان کابوس، کم کم سعی می­کند خود را به درون روشنایی روز وارد کند. او سعی می­کند که پرده­ی شب را از هم بدرد و در زیر ین هیولای سرخ، جایی برای خود دست و پا کند. جایی هر چند کوچک به اندازه­ی رویاهای روزانه­ی او. شاید این مسئله باید بر اضطراب­هایش که دیگر رفته رفته دایمی می­شوند، بیفزاید، اما، نه، برایش آن قدر اهمیت ندارد، یا به عبارتی دیگر آن قدر اهمیت نمی­دهد. حوصله­ی بلند شدن نداشت، تصمیم گرفت به هر سختی­ای که هست بچرخد و رویش را که اکنون به سمت پنجره­ی اتاق هست را به سمت شوهرش بکند. شاید بوسه­ای، حتی از سر ترحم، نصیبش شود. عضلاتِ پشتش به علت عدم تحرک در طول شب، به خواب رفته­اند و شاید حتی هم­کنون در خوابشان کابوس هم می­بینند، اما نه، کابوس نه، چون در غیر این صورت مانند او ناگهان خوابِ شبانه­اشان چون ریسمان نازکی پاره می­شد و در اثر شُک ناگهانی ناشی از آن تکانی، هرچند کوچک در کمرش می­بایست احساس کند. پس خوابِ آنها دست­کم آغشته به کابوس نیست، شاید رویای شیرینی هم درونش نهفته نباشد، اما کابوس نه! ولی به هر صورت قصد چرخیدن که دارد. فقط می­بایست عضلاتش را بیدار کند. آنها باید بیدار شوند. باید به کمکش بیایند. به این بوسه­ی لعنتی نیاز دارد. به این گرما، گرمایی که دیگر در درون خود احساس نمی­کند. به هر سختی­ای که هست باید بچرخم. باید بچرخیم. همگی از این بوسه سهمی خواهیم برد. تک تک­مان. هیولای سرخ کم کم دستانش را دراز می­کند تا صورتِ او را بدرد. این درنده خوی سیر ناشدنی. مرگش سرانجام روزی فراخواهد رسید. هرچند من نخواهم بود، اما او هم، روزی، نخواهد بود. او که هر صبح، هر ظهر، چهره­ی غمگینم را می­درد. این درنده خوی مظلوم نما. اما مهم نیست، کافی است عضلاتم، همتی کنند، حتی کوچک، آن وقت هرچه دستش را دراز کند پ، چهره­ام، لبانِ حسرت سوخته­ام، به دور از انگشتانِ تاول زده­ی او آرام در سکوتِ این اتاق، این خانه، این جهان، این هستی، این تاریکی، آرام خواهند گرفت. خُب، بیدار شوید. اکنون باید به کمک یکدیگر بچرخیم. بچرخم. بچرخیم. این فقط من نیستم که در حسرت بوسه­ام. خواهش می­کنم. دردی ناگهانی در تمامِ شکمم موج می­زند، می­چرخد و عقب می­رود. اضطرابِ بی­پایانم اکنون به این بیگانه نیز نفوذ کرده­است. احساس می­کنم، روده­هایم با هر چرخشی تاب می­خورد و به مانند ریسمانی پوسیده در هم گره می­خورد. گره­ای کور که شاید هرگز باز نشود. این موجود، این بیگانه، در شکمِ من. باید بنشینم، در آن صورت درد کمتر خواهد شد. باید بنشینم. در طرف دیگر تخت چیزی نیست جز دیواری به بلندای شانه­های شوهرش. به هر سختی­ای می­چرخم اما ... شانه­های او چون دیواری در برابرم ایستاده است. این خواب، این کابوس لعنتی. لحظه­ای در اثر خستگی چشمانم بسته شد و دوباره این رویای پریشان چهره­ی کریه­اش را در برابرم می­نمایاند. این بیگانه. نرم نرمک شانه­های بلند و سفیدش را نوازش می­کنم. انگشتانِ حریص غول سرخ را بر پشتم احساس می­کنم. انگشتانی در حسرت. حسرتِ پوستِ لطیف و نازکِ من. این دست نامحرم، این انگشتانِ چرک و چروکیده. ژولیده پیری حریص. شاید این کابوس­ها نشانه است. شاید به راستی من از این غولِ چرک آبستن شده­ام. شاید به همین خاطر است که این طفل حقیر پوستی سیاه، چون ناله­های شبانه­ی فراموش شده­ی من دارد. این نطفه­ی هرزه در درون من. این طفل حرامزاده در رحم من. راه خلاصی کدام طرف است؟ چگونه باید به او بگویم که این طفل، کودکی که در رحم من رشد می­کند، پوستی به تاریکی شب دارد؟ چگونه توضیح دهم این اشتباه بی­معنی را. آیا باز هم دستانِ زبرش را بر پوستِ لطیف و حسرت خورده­ام می­کشد؟ چگونه توضیح دهم که جز او فقط این غولِ چرک و چروکیده است که بدن لختم را لمس کرده­است؟ این اشک­ها آیا گواهی هست؟ این فاصله، این حسرت، این بیگانه این فاصله را هستی داده است. نمی­توانم. نمی­توانم به این تاریکی که در درونم رشد می­کند، هستی بدهم. چگونه باور می­کند که من در رویاهایم آبستن شده­ام؟ کودکی سیاه، از غول چرک و چروکیده­ی سرخ. آیا زهدانم سختی بدنش را دوباره لمس خواهد کرد؟ این فاصله. این بیگانه. این تاریکی. این تاریکی در درونم رشد می­کند. بزرگ و بزرگتر می­شود. باز هم حالت تهوع به سراغم آمده است. دچار سرگیجه شده­ام. بدنم دیگر به فرمانِ من نیست. این نطفه خود را در درون من جاری کرده­است. قرص­هایم کجاست؟ باید بیدارش کنم. درد. این درد برای چیست؟ هنوز زود است. هنوز خیلی زود است. باید به آشپزخانه بروم. چراغ. چراغ را باید روشن کنم. اما نه. ساعت کمی از پنج گذشته است و آفتاب چهره­ی کثیفش را همه جا نماینده است. پس چرا من نمی­توانم خوب ببینم؟ این تاریکی. چرا همه جا تاریک است؟ دستم لزج شده است. باید دستم را بشورم. اما مسخره است. آب رنگ خون گرفته است. اما ... این خون. این بیگانه بدنم را از درون می­خراشد و می­تراشد. کمک. آیا کسی در این خانه­ی خلوت هست؟ زور بزن. زور بزن. محکم­تر. پاهایت را باز کن. زور بزن. این نطفه­ی ملعون را بیرون بینداز. این کودکِ حرام را. زور بزن، زور. باز کن. نه، نشین. کسی نیست. زور بزن. کودک ناخن­هایش را به درون رحم فرو کرده است و دست و پا می­زند. مادرش با شدت هر چه بیشتر زور می­زند. زور می­زند شاید این طفلِ نخواسته، این تاریکی مطلق را به دور بیندازد. زور بزن. سرش خارج شده است. زور بزن. چیزی نمانده است. زور بزن. خون چون باران استوایی از درونش سر ریز می­کند. زور بزن. آه ... گلویش پاره شد اما کودک متولد شد. موجودی کریه، با پوستی چروکیده که با بندی به او وصل است اما ... این کودک پوستی بلورین دارد. سفید چون الماس. اما دیگر اهمیتی ندارد. این بچه، این طفل نخواسته، این تخم حرام، دیگر مرده است. به شکمش دست می­کشد. به شکمم دست می­کشم. مثل روزِ عروسیم شده است. صاف و کوچک. دیگر هیچ برآمدگی­ای ندارد. خون همچنان می­ریزد اما مهم نیست. شکمم مثل روز اول شده است. یک دوش آب سرد سَرِ حالم می­آورد. در رختخواب هر دو به انتظار نشسته­اند اما دیگر برایم اهمیتی ندارد. بدنم اکنون پاکیزه شده است. باکر مثل شب زفاف. اکنون می­خواهم بخوابم. کابوس، رویا هر چه باشد دیگر اهمیتی ندارد. من زندگی را از درون تُف کردم. این هیولای کریه زشت را. زندگی دیگر در درونم جایی ندارد. من جاودانگی مطلقم.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 2:3  توسط رضا صفوی نیک  | 

در میان غبار صدا
از درون ابرهای کلاله¬ای
به شن¬زارهای سبز رویاهای
کودکی¬ام می¬نگرم

راه¬ها، جاده¬ها،
پیترزبورگ
اندوه گیاهی به دانه
نشسته
کدامین مسیر تو را
به
بهشت
رهنمون
نمی¬کند.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 16:7  توسط رضا صفوی نیک  | 

خوش آمدید به کابوس "آن طرف خیابان"

اگر بپذیریم که هنر از تقابل واقعیت و خیال شکل می‌گیرد، باید بگوییم که جعفر مدرس صادقی بخوبی این دو را با هم درمی‌آمیزد. در داستان‌های مدرس صادقی مخاطب در ابتدا با یک تصویر واقعی از فضای داستان مواجه می‌شود و کم کم "توهم" چون نفوذ آب در اسفنج به درون واقعیت می‌خزد و ناگهان تمامِ قابِ تصویر را از آن خود می‌کند. شاید بتوان به جرات گفت که مدرس صادقی این شیوه را به سبکی کاملا شخصی بدل کرده است و مهارتِ خود را بی‌هیچ هراسی برابر مخاطب قرار می‌دهد. مدرس صادقی در آثاری چون "شاه کلید"، "دیدار در حلب"، "گاوخونی"، "من تا صبح بیدارم" و "آن طرف خیابان" از این شیوه استفاده کرده است. این مقاله درصدد بازگشایی "آن طرف خیابان" است.

"آن طرف خیابان" داستان دختری به نام محبوبه شکرریز است که تحت تاثیر استادش –آقای مصفا- جذب دنیای نقاشی می‌شود. این رابطه چنان عمق می‌یابد که استاد محبوبه بدون او جایی نمی‌رود و یک روز در میان با او تماس می‌گیرد، تا اینکه محبوبه تصمیم به برپایی سومین نمایشگاه اش می‌گیرد؛ اما این نمایشگاه آن چنان که باید پیش نمی‌رود. نمایشگاه تبدیل به شکستی مفتضحانه بعد از دو نمایشگاه قبلی محبوبه می‌شود. کارهای محبوبه از قول آقای همایونِ مجموعه‌دار هنوز از این شاخه به آن شاخه پریدن است در صورتی که محبوبه می‌بایست دیگر سبک شخصی‌اش را یافته باشد. بعد از این شکست، محبوبه که در کنار استاد به فضای ایمن و آسایش دست یافته‌است، می‌پذیرد که به پیشنهاد ازدواج استاد –هرچند كه او مرد ايده‌آت محبوبه نيست- جواب مثبت بدهد. این اتفاق باعث می‌شود که استاد تصمیم بگیرد که محبوبه را کنار بگذارد. این رفتار استاد چنان تاثیر عمیقی بر محبوبه می‌گذارد که دچار جنون می‌شود!

داستان با یک تصویر آغاز می‌شود:
"آن طرفِ خیابان، درست روبروی پنجره‌ی محبوبه شکرریز، یک نفر تکیه داده‌ است به درخت و زُل زده ‌است به پنجره."
این تصویر، تصویری است که نمای اصلی داستان را می‌سازد. یک نفر -سیروس- در آن طرف خیابان ایستاده‌ است و بدون هیچ هراسی از دیده شدن به پنجره‌ی خانه‌ی محبوبه زُل زده است. نوع خاص روایتِ این تصویر که در تمام داستان جریان دارد باعث می‌شود که مخاطب نتواند واقعیت و توهم را از هم بازشناسد چرا که راوی دوشادوش محبوبه و گاهی حتی از زاویه‌ی دید او روایت می‌کند. این ترفند باعث می‌شود که اولا مخاطب به خاطر نوع روایت آن را واقعی تصور کند ثانیا با شخصیت اصلی داستان -محبوبه- درگیر یک همزادپنداری شود چرا که اکنون دنیا را از خلال چشمان محبوبه نظاره می‌کند. همین مسئله باعث می‌شود که مخاطب دچار نوعی حسِ تراژیک شود که نتیجه ای است از تصویر قربانی‌واری که راوی-محبوبه از خود ارائه می‌کند در حالی که این تصویر نه تنها تراژیک نیست بلکه تصویری کاملا هجوگونه می‌باشد. در واقع محبوبه قربانی غرور کورکننده‌ی خود است، به طوری که رو به تصویری که استاد از او کشیده است (تن سپردن به تصویری که استاد از او ارائه می‌کند) و نه آیینه (واقعیت) می‌گوید:
"تا کی باید تقاصِ خوشگلیِ تو را پس بدم؟"
و اینکه
"[استاد] دلش می‌خواست با او پُز بدهد."
این زیبایی حتی باعث شده که "خواهرهاش چشمِ دیدنِ او را نداشته باشند و به او حسودی‌شان می‌شد." چرا که محبوبه عشاق فراوانی دارد! در حالی که آنها چنان زشت‌اند که هیچ شانسی برای ازدواج ندارند. جالب آنکه محبوبه معتقد است تصویری که استاد از او کشیده است مانند یکی از عکس‌های دوره‌ی دانشجویی‌اش است که استاد آن را ندیده است -خود محبوبه هم نمی‌داند آن عکس کجاست!!!- اما محبوبه را به همان شکل تصویر کرده است، معصوم یا به عبارت دقیق‌تر با معصومیتی کودکانه؛ با این تفاوت که پَس زمینه‌ی تصویر یکی از آثار طبیعت بی‌جان خود استاد است.

محبوبه درگیر یک رابطه‌ی مثلثی است که راس این مثلث خود اوست و دو راس دیگر سیروس –روزنامه‌نگار، منتقد، عاشق- و در طرف دیگر آقای مصفا –هنرمند، نقاش، معشوق- قرار دارد. جالب آنکه هیچ یک از مسیرهای این رابطه در واقعیت جریان ندارد. سیروس برای ابراز علاقه به محبوبه مقاله‌ای کاملا تمجیدی با نامی جعلی در روزنامه چاپ می‌کند. استاد محبوبه را به مهمانی‌های رنگارنگ می‌برد و با آن خودنمایی می‌کند. سیروس قصد دارد که با استاد مصاحبه‌ای متفاوت بکند، مصاحبه ای در باره‌ی همه چیز!!! و در این راه حتی محبوبه را نیز واسطه کرده است، استاد هم حاضر به این کار نیست و او را مورد تمسخر قرار می‌دهد. از طرفی از زمانی که محبوبه با استاد رابطه پیدا می‌کند، رابطه‌اش با سیروس دچار بحران می‌شود به طوری که هر لحظه درصدد است تا به نوعی سیروس را مضحکه کند. در این میان استاد با آن خنده‌های کاملا تصنعی که باعث می‌شود هر کسی که او را نمی‌شناسد حیرت زده شود، حتی مرد نیست، او یک مخنث است. کسی است که "فقط تا حدِ لاس زدن و دستمالی کردن" جلو می‌آید و آنجا که محبوبه پیشنهاد ازدواجی را که دو هفته پیش دریافت کرده است می‌پذیرد، خود را به نشنیدن می‌زند و محبوبه را چون دستمالی دور می‌اندازد.
همین مسئله منجر به ظهور حس تراژیک می‌شود. مخاطبی که اکنون به شدت با محبوبه همزادپنداری می‌کند چنان وامی‌خورد که نمی‌تواند واقعیت را بپذیرد و خود را با این حرف که ممکن است استاد نشنیده باشد دلداری می‌دهد در حالی که حتی خود به آن باور ندارد، به همین خاطر است که چند روزی به استاد زنگ نمی‌زند.

اهمیت حضور استاد آنجاست که می‌دانیم با وجود اطمینانی که محبوبه به او دارد، وی در نهایت تصویری متضاد ارائه خواهد کرد، و مسئله فقط این است که "کجا، کی، چرا". این سه سوال تمام تصاویر ذهنی ما را پُر می‌کند. سوال‌هایی که می‌دانیم محبوبه نیز دارد اما به تاخیر می‌اندازد. همین امر باعث می‌شود که عمق تراپیک اثر به هجویه‌ای تلخ تبدیل شود.

در اینجاست که محبوبه برای اولین بار خود را بی‌پناه در برابر واقعیتِ عریان می‌بیند به طوری که وقتی سیروس در روزهای پایانی نمایشگاه به سراغش می‌آید تا مقاله‌ای را که با نام جعلی نوشته است به محبوبه نشان دهد ناگهان منفجر می‌شود و می‌گوید:
"شاید من اصلا آدم بی‌استعدادی باشم و اگه مثلا کلاسِ بازیگری هم می‌رفتم، عاشقِ استادم می‌شدم ... و هیچ وقت بازیگر خوبی نمی‌شدم."
در واقع محبوبه هیچ‌گاه نمایشگاه موفقی نداشته است و تنها چیزی که این نمایشگاه را از بقیه جدا می‌کند عدم تمایل آقای همایون به خرید حتی یک کار از این مجموعه است. در همین تصاویر است که واقعیت به اوج خود می‌رسد. جایی که محبوبه در اثر شکست نمایشگاه و تحقیر شدن توسط استاد دیگر تابِ ایستادگی در برابر واقعیت را ندارد. او که هر روز صبح پرده‌ها را می‌کشد تا آفتاب نیاید (پنهان در پشت پرده برای فرار از واقعیت-روز-آفتاب). او که وقتی می‌خواهد با خودش صحبت کند به تصویری که استاد از او کشیده است پناه می‌برد کم کم دچار ضعف می‌شود و آهسته آهسته خُرد می‌شود، به حدی که ناگهان در یک حالت انفجاری می‌گوید:
"خودم از تابلوهای خودم عقم می‌شینه ... آقای مصفا بود که منو به این کار تشویق کرد، من هم بدون اینکه بدونم چه کار می‌کنم، افتادم توی این خط."
ولی واقعیت چنان هولناک است که محبوبه را درهم می‌شکند و در نهایت می‌پذیرد که به استاد تلفن بزند اما برخورد استاد،‏‎ تیر خلاصی است بر پیکر بی‌جان محبوبه. اکنون سرما تمامِ زندگی او را احاطه کرده است و تنها پناهش مرد آن طرف خیابان -سیروس- است. مردی که با وجود سرمایی که امروز چنان شدت گرفته است که از پنجره نیز عبور می‌کند و باد زوزه‌کشان حتی نمی‌گذارد او کبریتش را روشن کند، مقاوم ایستاده است.

در بیرون برف می‌آید. برفی سنگین. درست که در پایین شهر هوا صاف است اما آسمان در چشمانِ محبوبه توفانی است و هر لحظه ممکن است سیروس که در آن طرف خیابان به انتظار اوست یخ بزند اگر که تا الان این اتفاق نیفتاده باشد و درست است که محبوبه در نمایشگاه قسم خورد که با او حرف نزند اما باید برود و عاشق سینه چاکش را نجات دهد. پس به خیابان می‌رود و او را صدا می‌کند. باید صبر کند و جلوتر نرود، نباید به این راحتی عهدش را در برابر سیروس بشکند، اما از سیروس خبری نیست! و محبوبه نیز کلیدش را فراموش کرده است، پس بهتر است هر چه سریعتر به سمت سیروس برود و با هم به خانه‌ی مادرش بروند، هر چند مادرش از سیروس هیچ دل خوشی ندارد و معتقد است که سیروس به درد محبوبه نمی‌خورد اما محبوبه می‌خواهد دست او را بگیرد و با هم به خانه‌ی مادرش بروند، تصمیم دارد دیگر کاری ثابت پیدا کند و مانند سه خواهر زشت و مجردش که از او بزرگتر هم هستند دیگر سر بار مادرش نباشد، دیگر نمی‌خواهد در این دنیای خیالی غوطه‌ور باشد و دست و پا بزند اما هر چه جلوتر می‌رود تا خود را به آن طرف خیابان برساند، بیشتر و بیشتر در برف فرومی رود. محبوبه تا زانو در برزخِ واقعیت و توهم فرومی‌رود و هیچ راه گریزی نیست. در دنیای محبوبه هیچ کس واقعی نیست، نه نویسنده‌ی مقاله که از نمایشگاه نقاشی او تعریف کرده است، نه استادی که پیشنهاد ازدواج می‌دهد، نه مردی که آن طرف خیابان در کنار درخت در این سرمای سوزان انتظار می‌کشد.

اکنون محبوبه حیران در کابوس "آن طرف خیابان" تا زانو در برف فرو رفته است و راهِ گریزی ندارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:8  توسط رضا صفوی نیک  |